اين روزها دلم خيلي براي شعر تنگ شده است ، چنانكه گويي براي پيدا كردن چيزي خسته شده ام و نوميد .... دنياي كوچك هم ميلي به شادي ما ندارد و گر نه اين همه بهانه چرا يكي به قلاب كوچك ما نمي نشيند ... كودكي ام با قصه ي ماهي سايه كوچولو صمد سر شد و من هنوز عطر غمگين و پر جسارت آن قصه را با خود دارم و حالا هم هر وقت كه از سي و چندسالگي خودم خسته مي شوم آن كتاب بسيار ورق خورده را دوباره ورق مي زنم و اين روزها هم دوباره از آن روزهاست و باز ماهي دلم دوباره از رودخانه خسته شده است و در خودش نمي گنجد ...و ديگر اين كه از بس اين روزها شعر و داستان كودك براي علي خوانده ام خودم هم به كودكي اش حسود شده ام ... چرا كسي براي من پريا نمي خواند ... چرا كسي براي من شازده كوچولو نمي خواند؟ با صداي بلند از خودم خسته ام و با صداي بلند اين بهار بهار نيست... سال ۹۱ را بي خيلي چيزها شروع مي كنم خيلي چيزها كه بودند و حالا نيستند و خيلي چيزها كه دوست داشتم باشند و هيچ وقت نبودند. كمي پيرتر شده ام با چند تار سفيد بيشتر و كمي بي حوصله تر و كمي هم عبوس تر. از دنيا همين سهم ما شد تا چه پيش آيد و چه در نظر آيد... بعضي حرف ها هم هميشه روي زبانم زنگ مي زند و كلمه نمي شود...
سالی
که
از
مولوی
هم
عاشق تر
باشم...
دومین کنگره ادبی کشوری
مُلک ملکوت
سه شنبه ۲۳ اسفند اندیمشک تالار خورسید
صبح ساعت ۱۰ نشست ادبی و شعر و قصه خوانی
عصر ساعت ۱۶ اختتامیه کنگره
با حضور اکبر بهداروندحسین اسرافیلی، سعید بیابانکی، عبدالرحیم سعیی راد، سید حبیب حبیب پور
منتظر دیدارتان هستیم
اتاق کوچکی بود و البته با بوی خوزستان ... باید می نشستیم و از رفته و نرفتهی روزگار دم می زدیم اما رفیق ما نمی توانست خودش باشد. ایستاده بود و انگار دلش نمی خواست یک ثانیه از شب تازه کلیدخورده را از دست بدهد. از لای پنجره که گاهی تهران را به ما تعارف می کرد نگاهی به آرامش خیابان تاریخ دیده میکردم. میتوانی از خودت پیاده شوی و با حسرت هم قدم مردمی شوی که می توانند خودشان را در پیاده رو گم کنند. رفیق ما اما نمی توانست خودش نباشد و چنان سوخته بود که فردا را می توانست عین آب خوردن برایت نقاشی کند . اتاق کوچکی بود که همه ی شهر کوچک را می توانستی در آن بنشانی و باز هم مجال مهمان نوازی داشته باشی . گاهی وقت ها یک جرعه همراهی می تواند دره ای عمیق را لبالب کند و چه وقت مبارکی که ای کاش می توانستی به شورو اشتیاق آوازی از بیداد را دم بگیری . شاعر و بهار و خاطرات خسته ی دور و دلی غمگین چنان از من بهانه گرفته بود که همه چیز را سپیدتر از سپیدی های زود هنگام رفیق لمس می کردم . "این سال ها مرگم خودم را زندگی کرده ام و زندگی با من چنان دویده است که به مرگم مشتاق ..." رفیق ما چه تلخ ، ترانه ی دیروز و امروز را می نواخت . این جور موقع ها چه غنیمتی است لبخند وقتی بدون منت بر لب شکوفه می بندد. برای رسیدن تنها توانستن شرط نیست باید دوست بداری و دوست داشته شوی .تهران چه غنیمتی است وقتی می توانی بی مقدمه ی نگاه نگران دیگران بر میز شام بنشینی و آهنگ بوی جوی مولیان را برای معشوقه ات زمزمه کنی ... رفیق ما اما چه بی مقدمه بر میز شام دردهایش را ورق می زند . دينا همين بوده و هست و البته كمي بغض هم در لحن و نگاهمان مي دويد...
بلد نیستم طوری که نمی خواهم بنویسم. خودم بودم و کلماتی که با سر به زمین خورده بودند. قفس نشکسته بود اما پرنده پریده بود. این را کلمات خوب می دانستند که چگونه فواره کنند. بعضی وقت ها نمی شود شنید و ننوشت. می نویسم که ناشر ننوشته هایی باشم که حالا برای نوشتنشان بعضی چیزها کم است. ما کودکان کنار ریل بودیم، بچه های سکوی نظامی، نوجوان های شب های موشک باران و روزهای اعزام نیرو... جوان هایی که به نام خودشان شهید نشدند و مردهایی که از سنگرهایشان برنگشتند. حالا جنگ تمام شده است و ما دل خوشیم که دیده ایم و نشنیده ایم، دیده ایم و نترسیده ایم، دیده ایم و برنگشته ایم. هر چند حالا که نه آژیری است و نه موشکی و نه خاکریزی، ما در خاک فراموشی کمرنگ شده ایم. چقدر دوست داریم آدم های دیروز را دوباره در همان حال و هوا ببینیم و کودکی مان را نقاشی کنیم. حالا که می خواهم نقاشی کنم یکی دیگر از آن آدم ها غایب شده است و مجبورم این نقاشی را با لحن غمگینی به شما تقدیم کنم. دیروز اگر کسی کم می شد کاروانی بود که دلواپسی هایت را در غبار آمدن گم کنی اما حالا دنیا آن قدر کوچک شده است که بودن و نبودن ها فرقی نمی کند. همه آمده بودند ولی هیچ کس نبود. انگار آن که به تماشای دوستان خویش دعوت شده بود بر دوش هیچ کس نبود. او می رفت و از دور آوینی را می توانستی ببینی که در اعماق آن ها که آمده بودند شهید غواصی می کرد. نمی دانستم در ما چند شهید گم شده بود اما در نقاشی من مردی بود که با یک پای خسته، خیلی خلاصه خودش را از ما دور می کرد. ما بودیم اما دلمان نمی خواست این طور که به چشم می آمدیم باشیم. برای خودم که نمی توانستم کودک آن نقاشی باشم خیلی گریه کردم... دوشنبه غمگینی بود بیست و چهارم بهمن... خداحافظ سردار!
دوستی با هنرمندان دوستی قشنگی است اما دوستی پررنچی است. باید بلد باشی با آن ها بخندی و بلد باشی چطور اشکشان را پاک کنی. باید بلد باشی او باشی وقتی همه ی درها بسته می شوند و باید بلد باشی خودت باشی وقتی می خواهد خودش را به تماشا بگذارد. دوستی در کامنتی مرا به مطالعه ی مطلبی دعوت کرده بود که نتوانستم در پاسخ آن بلاهت حرفی نزنم. برای من هیچ وقت مرزهای قراردادی مهم نبوده اند اما رفتار متکبرانه ی دوستانی که از هنر حتی نقطه ی آن را هم مشق کرده اند باعث شد بنویسم و البته این عصبانیت را از پیش عذر خواهی می کنم ... سال هاست که هنرمندان اندیمشک و دزفول در کنار هم و به همراهی هم تلاش می کنند و اندک آبروی مانده از هنر استان را بر دوش می کشند اما گاهی بیماری نادانی دوستانی/ این جمع مشتاق را پریشان می خواهد که در این نوشته بر آن سرم پاسخی داده باشم به این بیماری لاعلاج... آیا قرار است هر جا که قصوری و یا سوء تفاهمی پیش بیاید بگوییم عده ای منحرف از اندیمشک آمده اند و جلسات هنری دزفول را که مغروق تدین است به بیراهه کشانده اند. این چه آیینی است که بی حجابی جلسات را به مهمانان خویش نسبت دهیم و جسارت بر عهده گرفتن نبایدهای خویش را نداشته باشیم. کاش من هم می توانستم روی آبروی خویش پا بگذارم و از اسم و رسم دوستانی که معرفت اندک خویش را با نابخردی به باد دادند می آوردم تا سره از ناسره در این مطلب مشخص شود اما اگر بیاورم مرا با تو چه تفاوتی خواهد بود... کاش ما پیش از آن که بنویسیم اول در آیینه جان خویش به تماشا بنشینیم که برای که و برای چه خواهیم نوشت... دوست عزیز ایمان تو ارزان به حراج گذاشته شد. چقدر ساده می توانیم توارد شیطان باشیم و در پوستین خلق بیفتیم. دنیا دور است اما فردا نزدیک است... ناتوانی خود و نابخردی خود را بهانه نتراشیم... همین
به مرگِ من
به مرگِ «دوستت دارم»
به مرگ تلخی شعرِ خداحافظ
نشو راضی...
بذار با بوسه بنویسم
رو گلبرگای پیشونیت
تماشا کن که میگیره
یه ذره بال، زندونیت...
من از دیوار میترسم
بمون و قد بکش با من
بخون با هرم اون دستات
قندیل شبُ بشکن...
بذار این مُرده بارونی
که با چشم تو میباره
توو این بن بستِ دیوونه
صدای پاتُ بشماره...
نمیخوام این صبوری رو
که چشمام هی به در باشه
کبوتر باشه دل اما...
همش بی بال و پر باشه...
دوباره هم نفس با من
تو از من قصه میسازی
تو میدونی که میترسم
به مرگِ من نشو راضی...
به مرگِ من
به مرگِ «دوستت دارم»
به مرگ تلخی شعرِ خداحافظ
نشو راضی...
گنجشك شده بودم
و از اين شاخه به آن شاخه
چيزي را در پر و بالم پنهان ميكردم
كه نبايد كسي ميفهميد ماه را ملاقات كردهام.
از خصلت سنگ
و شكارچيان عجول
ميترسيدم...
ادامهي اين داستان را خودتان زمزمه كنيد:
گنجشكك اشي مشي!
سر بوم ما نشين...
بيمارستان رنگ و روي مرتبي داشت اما كمي تا قسمتي با روحيه ي ما سنخيت نداشت. براي كسي كه بيمار اورژانسي دارد خيلي از خط قرمزهاي نظم و انضباط هم بي معني مي شود حالا حساب كن مثلاً بابت اجازه نگرفتن براي ورود به محوطه و يا از فرط خستگي كنار نرده هاي بيمارستان دراز بكشي و تهديد به بازداشت شوي. چه حالي بايد داشته باشي!!؟. جاي خيلي ها براي ديدن اين لحظات كم بود. چند روز به همين روز و روزگار گذرانديم و البته رفقايي هم بودند كه درهاي بسته را برايمان وا كردند. پسر سردار سوداگر مثلاً... سردار گرجي كه لااقل با شوخي هايش مرهمي بود و سردار علايي كه بي منت بود و بس... حاجي را پس از چهار روز بحراني به بخش بخشيدند. اتاقي در طبقه چهارم بيمارستان... داشتم رنگ و روي اتاق را مرتب مي كردم كه بيمار ديگري هم به جمع ما اضافه شد. آقا مرتضي خيلي جوان بود و در درگيري با پژاك پايش روي مين رفته بود و حالا با پاي ويران شده اي كه به زحمت دوباره پا شده بود به اتاق ما آمده بود. ياد مجتبي افتادم كه همين چند روز پيش پر كشيده بود. مرتضي هر چقدر جوان بود ولي دريايي از فروتني بود. كمي تنهاتر از ما بود و همين بيشتر در اين آتش شعله مي زد. هر كس كه به عيادت حاجي مي آمد كه دستي بر آتش داشت حاج اصغر، مرتضي را معرفي مي كرد و حال و احوالي هم در اين حين و بين... چقدر اين روزها ترازوي رفاقتمان بالا و پايين شده بود خدا مي داند. حالا روز هفتم ماجراست. عليرضا الهام، سعيد يزداني هم به جمع دوستان ديروز آمده بودند و همين كمي براي بيمار ما بيمارستان را دلپذيرتر مي كرد. هر چند ماه خيلي ها هنوز در محاق بود. خيلي ها كه شايد روزي دوباره از درخت حاجي عصا بخواهند. مثل پرستارهايي كه روز اول و دوم حوصله همكلامي با ما را نداشتند و روزهاي دوم به بعد كه از اسم و رسم عيادت كنندگان حاجي مطلع شدند براي گرفتن نامه و سفارش و ترفيع و ... مهربان تر از باد و باران شدند. شب آخري كه قرار بود بيمار ما ترخيص شود تلويزيون آژانس شيشه اي را پخش كرد. چقدر با حال و هواي ما سنخيت داشت انگار حاتمي كيا از روي خاطرات اين روزها فيلمنامه اش را تنظيم كرده بود. حتما باز هم حكمتي است كه اين موقع شب بايد پاي درد دل هاي حاج كاظم فيلم حاتمي كيا بنشينيم. فردا بيمار ما مرخص شد و به واسطه ي سردار به ما صدهزار تومان تخفيف دادند. حالا حاجي بعد از دو ماه دوباره به انديمشك آمده است. نمي خواستم اين حرفها را بنويسم اما روز عاشورا كه جمعيتي از دوستان تلفني را كنار چادر گردان حمزه و با او ديدم ياد تنهايي آن روزها افتادم... حاجي حق با تو نيست. حق با كسي است كه مي بيند. ما ديديم و حق داريم.
مثل قطاری که کوه روی پایش سقوط کرده باشد خشکمان زده بود. یکشنبه هم مثل همان روزهایی بود که خبر زخمی شدنش را می دادند. حال و روز پدرم را می توانستی در دود سیگارش به تماشا بنشینی و مادرم که با دا دا دا دا کردنش سر و صورتش را می خراشید. تا اراک فقط سکوت بود و اراک تنها چشم هایمان بود که حرف می زد. غریب بودیم اما کسی را دیدم که می رفت و می آمد و همه چیز را مو به مو دنبال می کرد . کسی که دیر بود اما چه زود نزدیک شده بود. از حاجی تنها صدایی شنیده می شد که بیشتر به یاحسین شبیه بود. همه را دور تخت او می دیدم. مادر که دا دا می کرد و پدرم که در خودش تا خورده بود. دوستان نزدیک تنها صدا!!! شده بودند و دوستان دور و دورتر عصا شده بودند و به میدان آمده بودند. اراک را به امید تهران پشت سر گذاشتیم با آمبولانسی که دوستان نادیده مهیا کرده بودند. گفتند سردار فرموده است بیمارستان بقیه الله را بسیج کرده ایم تا خیالمان از همه چیز حاجی راحت باشد. بیمارستان بقیه الله اما چشمی منتظر نبود. اورژانس محض رضای خدا تختی به بیمار ما داد که سال های جنگ چند بار میهمان مجروح تخت هایش بوده است. مجروحی که حالا نه مدرکی از جانبازیش دارد و نه سرداری که ریش گرو بگذارد تا جانباز شیمیایی جنگ بتواند از نعمت اکسیژن برخوردار شود. یاد همه چیز افتادم: یاد هشت سال جنگ، هشت سال ایستگاه صلواتی بودن، هشت سال استقبال و بدرقه رزمندگان، شب های موشک باران، روزهای تشییع جنازه... یاد کاروان های راهیان نور و دست و دل هایی که فرش راهشان می شود در خوزستان... کوه روی پاهایم سقوط کرده بود. چند نفر آمدند که انگار از توی خاطره هایم بیرون پریده بودند. بعضی از دوستان حاجی را هنوز به شکل عکس های دسته جمعی جبهه در خاطر دارم هر چند حالا پیرتر از همیشه اند. حاج عتیقی و عباس جمالپور هوای تازه ای بودند که غنیمت بودند. سردار اما هنوز در محاق بود. خواهش و التماس ما که به اخم و بداخلاقی و فریاد زدن رسید، تخت خالی هم پیدا شد اما فرمودند برای وارد شدن به آی سی یوی بیمارستان باید 5 میلیون تومان واریز کنید. سردار اما هنوز در محاق بود. به مدیر بیمارستان گفتم حاجی را به حرمت رزمندگی اش، به حرمت جانبازی اش و به حرمت شیمیایی بودنش بپذیرد و آبروی ما را بخرد. چنان سرآسیمه آمده بودیم که فرصت فکر کردن به هزینه ها و پول را نداشتیم. دوستان دورتر به اشاره ای دریای مهربانی شدند و پرنده وار در آسمان غمگین مان باران شدند. دوستان نزدیک و نزدیک تر اما هنوز منتظر خبر پایان رفیق خویش بودند احتمالاً... (ادامه دارد)